ارتشی به رنگ خونم ...!

یه روزی دنیا خوب بود و آروم بود٬ واسه زندگی‌ همه چی‌ آسون بود

هر کی‌ کارشو میکرد حالشو میبرد٬ تکلیف روزاش معلوم بود

یکی‌ اومد گفت حالش بده٬ قلبشو انگاری طوفان زده

یکی‌ رو می‌خواد اسمش لیلیه ، آره درسته مجنون بود !

داد میزد میگفت وضعش بده ، آخه اگه لیلی جوابش رو نده

میمیره و داغون می‌شه ، همه گفتن پاشو واسه مرد ، این کارا بده

زیر لب میگفت لیلی ، اگه نداشت به من هیچ میلی

زد چرا شکوند ظرف منو ،‌ای وای لیلی ، آخ لیلی

از اون روزا گذشت و مجنون غم کشید٬ از اون گذشتو نوبت به من رسید

هی‌ ترسیدم و آخرم اومد ، بلای لیلی‌ سرم اومد

با خودم می‌گفتم مجنون کجا من کجا ، عشق بازی بابا ، من کجا زن کجا

هی‌ من کردم سرم اومد ، ریق رحمت آخرم اومد

این سری لیلی با گونه‌های پوروتزی ، بوی عطر و کلمات فانتزی

من احمقم مجنونو‌ شیدا ، واسه عشقش مور مور ، گز گزی

هر چی‌ میگفت ، می‌گفتم ای جونم بشی‌ ، خودش میگفت بذار دیوونه‌ام بشی‌

یه کاری کنم ربتو یاد کنی‌ ، بفهمی لیلی کیه بری فریاد کنی‌

تا دنیا دنیاست لیلی همینه ، مجنون بزرگترین احمق زمینه

لیلی من هم رفت این قصه تکرار شد ، الهی این لیلی خیر نبینه

...سینا حجازی

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۰ساعت ۱:۷ ق.ظ  توسط سدید  |